X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عکس
سوپراستارها هم می میرند  ...  

گزارش راننده آژانس از یک پرس ناهار با شهاب حسینی در رستوران غسال خانه بهشت زهرا(س)

 

 


خوابید توی قبر ، دست به آسمان برد و سوتی کشید « یک آسانسور از اینجا به آسمون تا پیش خدا ، حال می ده نه؟»
اهوم.
برای خواباندن سوپر استار توی قبر ساعتها نقشه کشیده بودیم، اما وقتی شهاب توی دشت قبرهای خالی گم شد
...  

 

                

  

گزارش کامل  یک روز با شهاب حسینی در غسال خانه بهشت زهرا در 

                                                                                                            ادامه مطلب

 

 

 

سایز اصلی عکس  

 


 

 شهاب حسینی بدون سوپر استار 

 


قرار شد بروم و به شهاب حسینی بگویم که راننده آژانس نبودم ، روزنامه نگاری بودم که رل بازی کردم ...  

                                                                                      ادامه مطلب

سوپراستارها هم می میرند  ... 

 

خوابید توی قبر، دست به آسمان برد و سوتی کشید «یک آسانسور از اینجا به آسمون تا پیش خدا، حال می ده نه؟»
اهوم.
برای خواباندن سوپر استار توی قبر ساعت ها نقشه کشیده بودیم، اما شهاب که توی دشت قبرهای خالی گم شد، باز از عکاس خواستم، جوابش همان بود که بود «نوچ» و دیگری «امکان ندارد» از همان روز اول آیه یاس خواندن و خواندن که خواباندن هنرپیشه جماعت در گور« محاله».
خواستم قیدش را بزنم و بگویم به شهاب، همه چیز را. اما اجازه حرف زدن نداشتم، داشتم، اگر می گفتم لو می رفتم. دل توی دلم نبود که دیدم شهاب دارد نگاه می کند، به قبر و پشت سرش، بدنش را برنداز کرد، انگار که بخواهد، بداند، تنش، توی قبر جا می‌شود «می خواهم بخوابم» نه، دستش را به کناره قبر می‌گیرد، می نشیند، انگاری در کار نبود، داشت می خوابید. از قبل مقدمات را آماده کرده بودم «آقای حسینی لطفا صبر کنید توی ماشین
زیر انداز...» بی امان، امان نداد.تخت، خوابید، ته قبر، انگار بار اولش نبود، بود، که بترسد ، بلرزد و دل دل، دلش نیاید، فقط دستش را سایبان صورتش کرد که خورشید ذوق نکند و بیفتد توی چشمهاش ، کور از خدا چی می خواست، و حامد بدیعی...چیلیک چیلیک چیلیک . همه چیز سرجایش بود فقط یک سنگ لحد کم داشت تا ...« چه حس خوبی ، فکر می کنم سنگ لحد و که می‌ذارن کمی سخت می شه، نه؟»
اهوم
خواستم توی قبر کنارش دراز بکشم و از پشت دیوار نازک با همسایه حرف بزنم، آهای، آها... شهاب گوشش بدهکار نبود، دوید توی غسالخانه، از در پشتی، از کناره یخچال بزرگی که به جای دلستر و گوشت مرغ تا ته پر از تن آدمی بود ،همان تنی که تن آدمی شریف... فَبِأَیِّ فَبِأَیِّ فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ.
ماندم جای رفتن نداشتم، داشتم، اما هنوزقاب چشم هام پربود، از جنازه های هزار هزاران مردم بم ، بم، بم، از جلو یخچال استیل بزرگ ، پراز در های شماره دار به رنگ سبز گذشتیم و از راه تاریک و باریک رفتیم آن پشت، پشته ای مرده ساکت و آرام دور از هیاهوی شهر و زندگی، پیچیده در کاورهای زیپ دار سیاه و سرمه ای روی برانکارد، شماره به دست که نه، شماره به شصت، پا بسته در صف شستشو به انتظار که نه، مانده بودند، مانده، مانده. فَبِأَیِّ آلَاء ...کسی غرولند نمی زند که دیرش شده یا «داداش، نوبت و رعایت کنید» ترس مجال شمردن نداد، داد. قریب چهل تن، شاید. شهاب حسینی انگار که به میان هوادارانش رفته باشد، رفت.تو ، اما کسی از او امضا نمی خواست، کسی نمی گفت «آقا می شه یک عکس یادگاری بندازیم،آقا می شه شمارتونو بهم بدین» بر بالین یک یک شماره ها رفت و دست گذاشت روی تن شان، تن شان بسم الله الرحمن الرحیم. خواستم چیزی بگویم اما اجازه حرف زدن نداشتم. داشتم. آخر من راننده آژانس بودم.نه روزنامه نگار.
ماجرا از اینجا شروع شد که به جای خبر کردن آژانس، پشت رل نشستم و گفتم من راننده آژانس شما گزارشگر، اولش مقاومت کردند که نمی شود شما سردبیرهستی وچه و چه .ساعت 6:40 صبح راه افتادیم به سمت لواسان. قرار بود شهاب حسینی بعد از رساندن امین محمد پسر 6 ساله اش به مدرسه ساعت 9 جلوی مجتمع تجاری هدیش منتظرمان باشد. همان جایی که تازگی ها کافه هنر را راه انداخته برای ارتباط مستقیم با مخاطبانش. نشست جلو، سوپر استار«سلام» علیک، جماعت راننده دو طیف هستند یا پرچانه یا عنق و من دومی بودم، عینک دودی، کاپشن کرم پاییزه و کیفی قهوه ای و کاملا جدی، توی راه بچه ها و سوپر استار حرفشان گل انداخت در مورد تهرانشهر و مجلات حرف زدند. پیشنهاد دادند با یکی از مجلات مصاحبه کند در مورد اینکه به عنوان یک سوپر استار چه می پوشد، چه می خورد. چه ...«من که سوپر استار نیستم» یعنی نه.
توی سرازیری لواسان دنده را بردم روی 5 «داداش عجله نکن، احتیاط کن» اصلا میانه ای با خطر کردن ندارد «از منتها الیه جاده حرکت کن» نمی دانم چی شد که بحث رسید به 8/8/88 وشهاب با حس عمیقی می گفت که این تاریخ خیلی عجیبه و حتما توش یک حکمتی هست و باید کاری بکنند. وقتی از علاقه امین محمدش به مرد عنکبوتی و تماشای هر سه گانه مرد عنکبوتی و مفاهیم دینی فیلم می گفت، خواستم بگویم، حداقل 10 باری سه گانه اسپایدرمن را دیده ام، به اجبار. توی راه تلفن همراه شهاب حسینی چند باری زنگ می خورد. انگار در مورد پدرحرف می زند، که دستی هم در شعر دارد یا داشته و شهاب می خواهد با نشر آثار نامش را زنده نگه دارد، وقتی از پدر حرف می زد. حس می کردی یک پسر تمام قد به احترام پدرش ایستاده.
ایستاده بود و برای تک تک جنازه های توی غسالخانه فاتحه می خواند، یکی گفت که کات «دیگر عکس نگیرید» وارد سالن شستشو شدیم ،اینجا فقط شهاب بود و من راننده آژانس ، عکاس با دوربینش و خبرنگار با اشکهایش بیرون ماندند. بو بو این بو را سال هاست می شناسم. سوغات که نه، مانده از زلزله بم توی ته دماغ که نه، ته ذهن و وجودم نشسته، نشسته نم و رطوبت آب و عرق ریزان روح آدمی، روی پیشانی غسالها، همه غسال ها می شناختندش، بیشتر به خاطر فیلم محیا که هنوز ندیده بودمش. به تک تکشان خدا قوتی می گوید و دیگر هیچ نمی گوید اما لب هایش آرام آرام می جنبند. فَبِأَیِّ فَبِأَیِّ ...توی سالن سنگی و سرد غسالخانه دو حوض است و دو غسال و دو جنازه ، دو دستی یکی پاها را می گیرد و یکی زیر شانه ها را ودیگری با سرعت یک ماشین خودکار کفن ها و مشماها را می برد، بدون نگاه کردن، بدون سانت زدن بدون... تخت سنگ مرده شورخانه حکم میز کارهوشنگ را دارد، بی آنکه بایستد و نگاه ته استکانیش را از سپیدی کفن بردارد می گوید «آقا شهاب ما ارادت داریم، ها»، «ما هم مخلص شماییم، ها» هوشنگ همه فیلم هایش را دیده «نه فقط فیلم های آقا شهاب، من عاشق سینما هستم، هر فیلمی که بیاد می خرم، می برم خونه با خونواده نیگاه می کنم» آرام و قرار ندارد، فرت و فرت کفن پوس می کند« سینما هم می ری؟»
« وقت نمی کنم تو خونه کناره خونواده لذتش بیشتره» بیرون دارند اذان می زنند، بچه های غسال از صبح تا ظهر جنازه می شورند و می شورند، موقع ناهار شیفتشان عوض می شود. کار شستن
مرده ها تعطیل بردار نیست تا ساعت 3.
«بچه ها با اجازه، ناهارخوری می بینمتون» دیوار ناهارخوری چسبیده به غسالخانه. دو ردیف میز و 30تایی صندلی که پرسنل غسالخانه مشغول ناهار خوردن هستند، همه از جا بلند می شوند، شهاب باز هم با سرعت به سمت شان می رود با تک تکشان دست می دهد و جایی میان آنها برای خودش باز می کند. انگار مدت هاست همدیگر را می شناسند با همه شان حرف می زند، با لبخند، گرم می گیرند، خنده، قهقهه و حرف و حرف و حرف، از محیا حرف می زنند، حالا تقریبا توی دست همه غسال ها یک موبایل هست، شهاب دست در گردن تک تک شان می اندازد. چیلیک چیلیک چیلیک. یکی از غسال ها گوشی موبایلش را می آورد و می‌گوید:«آقا محیا ببین» پشت صحنه فیلم محیا را نشانش می دهد.
فیلمی که چند روز بعد از رفتنمان با شهاب حسینی به بهشت زهرا دیدمش. شهاب نقش پزشکی را بازی می کرد که عاشق دخترجوان پزشکی شده از قضا پدر و مادردختر غسال هستند اما در قانونی
نا نوشته غسال ها تنها با خویشانشان وصلت می کنند. دختر برای آنکه شهاب را که دوستش هم دارد، ناامید کند، شرط می گذارد در صورتی همسر او خواهد شد که 7 جنازه بشورد...
ناهار امروز قزل آلاست. «علی آقا یک پرس مشتی هم برای آقا شهاب بکش»، دورتر از آنها می نشینم، مثل راننده آژانس ها، ارباب و رعیتی، حامد دوربینش را غلاف می کند و می گذارد روی میز، دوربین را می چرخانم تا شهاب متوجه نوشتنم، نشود. غذا را آوردند. شهاب اشاره می کند که بیا اینجا بنشین. اما به عمد وانمود می کنم تمایلی ندارم از آن غذا بخورم. دو سه باری با اشاره، مهربانانه بازهم دعوت می کند که «غذایش خوشمزه است ها» اما نه اینکه بخواهم و نتوانم واقعا نمی توانستم، عکاس باشی حالا دارد به شهاب حسینی آموزش می دهد که چطوری قلفتی استخوان یک ماهی را از تنش بکند. ماهی آنقدر خوشمزه است که یکی از غسال ها انگشتهایش را هم می لیسد. « علی آقا غذاهاش بیسته» شهاب ناهار را خورد چایی را خورد اما دلش هنوز می خواست بچه هایی را هم که در شیفت دوم غسالخانه کار می کنند ببیند. قرار و مدارشان را می گذارند برای ساعت 3 بعدازظهر تا جلوی همان غسالخانه دست جمعی با هم والیبال بازی کنند. شهاب دستان سرآشپز غسالخانه را می فشارد و خدا قوت می گوید. بچه ها می گویند علی صدای خوبی دارد «مدتی می رفتم آموزشگاه، آموزش آواز» و یکی شان هم ذوق زده جلو می آید. پیرمردی با موهای سفید «آقا شهاب دخترمنم فوق لیسانس ارتباطات می خونه»، «آفرین، آفرین». «اسمش چیه»، «زینب». مرد جوان سیاه پوش می خواهد از شهاب امضایی بگیرد، برای خواهرش، زینب. «یک امضا هم از جوهرچی دارم» شهاب می پرسد شغلت چیست «سنگ قبر درست می کنم» «ما رو می بری کارگاهت» پسر ذوق می کند و می پرسد راننده تان کجاست، همه مرا نگاه می کنند، می نشاند ترک موتورش تا به سرعت برویم و ماشین را بیاوریم و سوپر استار را با خودش ببرد، مغازه سنگ تراشی. توی راه از مرد سنگ تراش می پرسم تراشیدن یک اسم روی سنگ قبر چقدر زمان می برد «15 دقیقه تا یک روز، بستگی دارد» می خواهم به شهاب پیشنهاد بدهد و برایش یک سنگ قبر بتراشد. مرد جوان هم در مقابل خواست تا کاری کنم شهاب ترک موتورش سوار شود «یعنی می شه؟» نه نگفت، کیفش را انداخت روی دوشش و نشست ترک موتور. راه افتادیم دنبال شان. دوتا خیابان را که رد کردیم موتور دور می زند انگار چیزی جامانده باشد. پایین تر جلوی مقبره 72 تن شهاب پیاده شد و اشاره کرد که بیایید «عروسی خوبان» است.
تابلویی را نشانمان می دهد. خودش قصه و غصه عکس را برایمان تعریف می کند «این دو جوان قرار بود با هم در یک روز خاصی ازدواج کنند . روز عروسی، پیکر داماد را آوردند، خانواده اش تصمیم گرفتند مراسم عروسی را برگزار کنند و همان روز خطبه عقد را جاری کردند». تصویر سفره عقدی که وسط آن، شهیدی کفن پوش کنار عروس و خانواده اش خوابیده با دو کله قند در دو طرفش. یاد مویه های بلقیس کلیدر افتادم « ای در کجای این خاک تو بر خاک افتاده ای ای رفیق» یکی انگار افتاده در خاک و دارد ناله و ضجه می زند. مته روی سنگ نه آنکه بتراشد، می گریید و می رقصید و بدون مشق، نام شهاب حسینی را روی سنگ قبرسیاه کوچک می تراشید.
شهاب متحیر از هنر جوان سنگ تراش «آقا حیفه به خدا اسم شما رو بتراشیم روی سنگ قبر، ها» سنگ حیف است، می خندند «نه، آقا شهاب حیفه، جوانه، آخر مادر دارد». می خواهند تاریخ بزنند پای سنگ. شهاب می گوید بزن: 8/8/88.
سنگ قبرش را به او هدیه می دهند و عکس های یادگاریشان را می گیرند و راه می افتیم. می گوید می خواهم شما را ببرم جایی «سورپرایزتان کنم.» کنار یکی از قطعه ها نگه می دارد، از ترک موتور پیاده می شود «رسیدیم، اینم مزار من» روی سنگ قبر نوشته، «سید شهاب حسینی» توی همان کارگاه، مرد جوان به شهاب گفته بود یک قبر در بهشت زهرا هست که هم نام توست. می نشینیم و برای شهاب حسینی که در گور خفته و همسایه اش، همسرش، فاتحه ای می خوانیم. شهاب هنوز دنبال یک قبر است، می گویند در جنگ مسئول نظافت توالت بوده و همیشه بوی بد می داده اما بعد از شهادت مردم معتقدند سنگ قبرش همیشه معطر است «شهید پلارک». همکارانم جلوتر می روند و من و شهاب هنوز فاتحه می خوانیم. شهاب که باز نبود خبرنگاران را حس می کند، راحت تر حرف می زند،می گوید یک بار که آمدم دست زدم، معطر بود، بعد می گوید که گاهی وقت ها
تهیه کننده زنگ می زند، می گوید: یک فیلمی هست در کویر دوماه فیلم برداری دارد همه امکانات هم هست همه می گویند، اوه 2 ماه تو کویر، اما اینها مرد هستند، سالها رفتن و جنگیدن» آهی می کشد و می گوید، با خودش «خدایا اگر شعور این را ندارم که در مسیر تو زندگی کنم، شعور این را بده که در راه تو بمیرم». سنگ قبر شهدای گمنامی را نشانش می دهم که رویشان اسم دارد، با تعجب نگاه می کند. مادران و پدران شهدایی که فرزندشان مفقود هستند یکی از شهدای گمنام را به فرزند خواندگی قبول می کنند. نام فرزندانشان را روی سنگ می تراشند و می شود گور عزیز گمشده شان.
فاتحه می خواند: «می دونی آقا، اینها تنها کسانی هستند که نمی توان گفت خدا رحمتشان کند، باید بخواهیم برایمان دعا کنند» ساعت 3 برمی گردیم به غسالخانه، خبری از تور و والیبال نیست. وارد غذا خوری که می شویم، همه محو تماشای بازی استقلال و ذوب آهن هستند. تا شوتی زده می شود غسال ها و شهاب نیم خیز می شوند، فریاد می زنند. زیر تلویزیون بزرگ، توی آکواریوم آب شیرین، چندتایی گلدفیش خاکستری دور و بر جمجمه سفید پلاستیکی می چرخند. دیگر دیر شده، قرار رفتن شهاب حسینی برای رفتن به روزنامه به هم می خورد «آقای حسینی دیرشان می شود، نمی توانم از داخل شهر شما را ببرم» از خدا خواسته جلوی ایستگاه مترو حامد بدیعی و مهسا جمشیدی را پیاده می کنم.
می گفت دوست ندارد کار تبلیغاتی کند و ژست بگیرد وقتی توی قبر خوابید عکاس خواست بالای قبرها دراز بکشد «توی قبر که خوابیدید عکس خوب در نیومد، پرسپکتیو نداره بخوابید بالای قبرها تا...» نه شهاب نپذیرفت.
تنها هستیم، توی ماشین. سوپر استار فیلم تهمینه میلانی کنارم نشسته و دارد بیرون را نگاه می کند، می خواهم بدانم شهاب حسینی بدون حضور خبرنگاران همانی است که واقعا بود و می گفت، حالا عینک دودی به چشم ندارد.عینکم را گم کرده ام، توی ماشین، تقریبا که نه، مطمئناً هیچ تابلویی را نمی دیدم، نمی توانستم بخوانم، وقتی دوباری پرسیدم از کدام طرف برویم، تعجب کرد،شاید هم شک. مثل صبح پرسید مسیرها را خیلی بلد نیستید، صبح گفته بودم خیلی سمت شمال تهران
مسافر‌کشی نمی کنم. مجبور شدم بگویم چشم هایم ... «اینطوری که سختتونه شما ناهار هم نخوردید، این بغل نگه دارید من می شینم پشت فرمون شما کمی...» دلم می خواست ، واقعا هم ضعف داشتم و هم نمی دیدم و سردرد نخوردن چای روزنامه هم رویش. اما نمی خواستم آخر کاری نقشه لو برود. گفتم نه راحتم «پس هرجا مغازه ای دیدید نگه دارید، تا برایتان چیزی بخرم اصلا با هم می خوریم، چطوره؟» اما هر راننده راه نابلدی مثل من هم می دانست تا خود لواسان هیچ مغازه ای وجود نداشت. برای آنکه رد گم کنم گفتم این شغل دوممه «پس چرخ روزگار نچرخیده و اونوری شد» گفتم بدجوری «مال ما اینوری شده » و سوپر استار گفت اگه کاری یا کمکی از دست من بر بیاد در خدمتتون هستم. بفرمایید. بستنی را داد دستم. شهاب شیشه را داد پایین آلاسکا فروش را صدا زد «چی داری»، «کیمی ، یخی ، قیفی» شهاب دوتا قیفی گرفت تا حداقل خوردن نانش ته دلم را بگیرد اما بستنی ها آب شده بودند. مجبور شدیم پس بدهیم. فقط لوچی اش ماند برای مان که شهاب را اذیت می کرد «از لوچی بدم می یاد» دل توی دلش نبود «آخه اینطوری که نمی شه، شما از صبح نه ناهار خوردید نه چای» ما عادت داریم آقا خودتون را ناراحت نکنید.
« ساکت می مانم. هوا تاریک شده، پیشنهاد شهاب بود،« برای آنکه حوصله مان سر نرود من تراک های موسیقی را عوض می کنم خوبه؟» یک شب مهتاب ماه می یاد تو خواب منو می بره اونجا ... « خدا رحمتش کنه، بریم بعدی؟ » بوی عیدی ، بوی ... « خدا رحمتش کنه، بریم بعدی؟» همش دلم می گیره ، همش دلم اسیره، خنجر زدم خوب نشد،بل بل زدم خوب نشد« اولین کاری که از نامجو شنیدم در مورد حضرت علی (ع) بود که به نظرم کار خیلی خوبی بود» انگار کار جدید نامجو چنگی به دلش نمی زند «بریم بعدی؟ بعدی ، بعدی، آلبوم ها افتضاح است یعنی برای امتحان شهاب گذاشتم شان توی ماشین و او چاره ای نداشت یا ساکت بنشیند یا مدام تراک ها را تغییر بدهد. بیشتر موسیقی کلاسیک دوست داشت . گفتم ساسی مانکن دوست داری؟ «کی؟» نشنیده بود. گفتم از این نوارهای زیرزمینی است، «آخه ساسی با تو خیلی هپیه،محلم نمیده به بقیه ...» از خنده ریسه رفت « نمی دونم چرا این نسل اینطوری شده؟» هر دومان بچه اول دهه 50 هستیم. وقتی آدرس می دهم که کودکی ام در همسایگی سلسبیل محله کودکی اش است، خوشحال می شود «یادته تو مدرسه همش آموزش کلاشینکف می دیدیم. درس آمادگی دفاعی، گاز اشک آور و پناهگاه؟» می گویم هنوز هم پناهگاه ها هستن، شهاب«می گه نسل ما خیلی عمیق بود نه؟» می گویم به نظر من نسل چهلیها از ما عمیق تر بودن و تکلیفشون با آرمان ها و باورهاشون روشن تره و نسل 60 هم که بی خیال آرمان. تو این وسط نسل پنجاهی‌ها از اینجا و از اونجا رونده اند. یک جورایی نسل سوخته هستیم قبول داری «آره آره راست می گی» رسیدیم اتوبان شهید بابایی و شهاب تا چند روز دیگه عازم کویره تا نقش شهید بابایی رو بازی کنه. هنوز توی راهیم . حالا دیگه اسمون شب شب و شهاب با چشم های به نجابت شب نگاه می کند.شاید خوبی ترافیک به همین باشد، ساعت ها با سوپراستار، تنها ماندن و حرف زدن، در مورد سیاست، مذهب، سینما و فرهنگ و...«ای کاش شهرداری تهران یک فکر برای آسفالت این اتوبان آزادگان می کرد» تلفنش مدام زنگ می زند مثل فیلم سوپراستار. طرفدارانش هستند. هیچ تلفنی را ریجکت نمی کند، با حوصله جواب می دهد و همه قرارها به کافه هنر ختم می شود. جایی که خانواده گی اداره می‌شود. توی راه چند باری قول گرفت که شام را باهم بخوریم، توی کافه اش. لواسان که رسیدیم ساعت به 10 نزدیک بود، می دانستم تنها راه مقابله با اصرارهای شهاب بهانه پسرم است بهانه هم نبود. «چند شبه که می رم خونه پسرم خوابه قول دادم امشب ...» قبول می کند. نمی دانم چرا شهاب کلاً نسبت به بچه ها حساسیت عجیبی دارد. شهاب فقط یک جا گریه کرد. بعدازظهر وقتی برای بار دوم رفتیم محوطه غسالخانه ، غسالها کارشان تمام شده بود . خواستیم به سمت غذا خوری برویم که گوشه غسالخانه جسدی را کفن پیچ روی برانکارد خوابانده بودند و داشتند جسد کوچکی را در آغوشش جا می دادند، مثل مادر و بچه. شهاب دیگر تاب نیاورد. گریه گریه گریه. وقتی هم فهمیدیم که این دوجسد خویشاوندی ندارند و دارند بسته بندی می کنند تا ببرند فرودگاه ، بازهم تا آخرین لحظه شهاب دنبال بچه رفت. توی آمبولانس و به پدر کودک تسلیت گفت. دست کشید روی تابوت بچه ، نوشته بود مقصد شیراز. شهاب حسینی سنگ قبرش را برمی دارد و در تاریکی می رود و می رود می رود، گم می شود. می خواهم دنبالش بروم و بگویم ،نمی گویم روزنامه نگارم، فرقی هم نمی کند که بگویم یا نگویم چون او
سوپر استار نبود، شهاب بود، شهابی توی شب.  

 


 


شهاب حسینی بدون سوپر استار


قرار شد بروم و به شهاب حسینی بگویم که راننده آژانس نبودم ، روزنامه نگاری بودم که رل بازی کردم.
آنهایی که با سوپر استارها سر و کار دارند از رفتن بازم داشتند:« مگه فکر کردی اینجا تایم ، اینجا ایرانه می ری می زننت، نشنیدی فلانی ...بازیگر فیلم ... دوتا از خبرنگارها را کتک زده و انداخته بیرون از خانه اش» هر کار کردم دستگاه کارت خوان پول نداد تا برای شهاب حسینی دسته گلی بخرم و دست گلم را درست کنم. توی کافه هنر نشستم تا بیاید. فقط یک عکس از خودش تو ی دیوار بود و مابقی عکس‌های هنرپیشه های فکر می کنم مطرح ایران یا جهان بود. آخر چشم‌هایم نمی دید. عینک همراهم نبود، بازهم. شهاب آمد و نشست ، کنارم. گفتم که در دو مقطع از زندگی به عنوان روزنامه نگار مجبور به مسافر کشی شدم، یکی بعد تعطیلی روزنامه و دیگری روز رفتن به بهشت زهرا و الخ. باورش نمی شد، می خندد« چه جالب ، یعنی شما راننده نبودی؟!» برایم چای می آورد، سرش را تکان می دهد، می دانستم که بیشتر از این ناراحت است که توی بهشت زهرا مدام کیفش را برایش می بردم و شهاب اصرار می کرد آقا این کارو نکنید اما اصرار داشتم تا واقعی‌تر باشم. شهاب بلند شد بغلم کرد و صورتم را بوسید، توی گوشش گفتم آن شب دوست داشتم همه چیز را بگویم و در آغوشت بگیرم.
هم توی ماشین و هم توی کافه حرفهای زیادی زدیم. حرفهایی که نه قابل انتشار نباشد به خاطر ممیزی، نه. حرفهای شهاب حرف دل بود و حرف دل نوشتنی نیست. حرف بچه های سوخته دهه 50 ، نسلی که ریشه دارد، نسلی که خسته است، نسلی که می خواهد دیگر حرف نزند ، زبان در کام بگیرد و به کوه نگاه کند که استوار است و به ابرهای آسمان که سبک بالند و رها و به درختها که مهربانند و سایه شان را از مرد تبر به دست هم دریغ نمی‌کنند. جوانها آمده اند که با او عکس یادگاری بیندازند « آقا شهاب ما از طرفدارهای فیلم های شما هستیم» به شهاب می گویم بر عکس اینها طرفدار فیلمهای تو نیستم. من طرفدار شهابم، شهاب حسینی بدون سوپراستار.

چند سطر که در گزارش ننوشته بودم
توی راه شهاب حسینی گفت ای کاش نشانی اقوام را داشتم و سری به آنها هم می زدم. روزنامه نگاران همراه گفتند«آخی، حیف شد» داشت کفرم بالا می آمد، تیریپ رانندگی گفتم که یک بار دنبال قبر یکی از اقوام بودم که گفتن جایی هست اسم و فامیل و نام پدر بدی تو کامپیوتر سرچ می‌کنن و می گن کجاست:« منو ببر اونجا» نمی دانم 45 دقیقه شاید هم یک ساعتی طول کشید تا شهاب حسینی به همسر و فامیلهایش زنگ بزند نام پدر یا پسوند فامیل و دوستانش را بگیرد و متصدی سرچ هم سرچ کند و یکی یکی پیدا کند. نزدیک به 15 تایی آدرس در آمد. اما آنقدر دیر شده بود که فقط توانستیم به دوتا از خویشانش سری بزنیم. خیلی اصرار کردیم که مابقی را هم برویم اما شهاب نگران بچه ها و خستگی شان بود:« مهم این بود که نشانی ها را پیدا کنم ، یک روز سر فرصت می یام به همشون سر می زنم» اولین جایی که رفتیم و اتفاقی هم بود، مزار مادر بزرگ شهاب بود که با تمام احساسش با او حرف می زد« ببخش که نتونستم خیلی بهت برسم، ببخش» و بعد می گوید که آن زمان نوجوان بوده.
دومین خانه، خانه دوستش بود «ساسان استخری» رفیقی که از دوران نوجوانی اش از او بی خبر بود« دیدی اومدم رفیق ، دیدی بالاخره پیدات کردم» مرد قرآن خوان می آید ، قرآن می خواند و مردی دیگر در چهارسوی قبر در تاریکی شمع روشن می کند. فاتحه ای می خوانیم و
می‌رویم. میانه راه شهاب می گوید شما بروید من الان میام. دوباره بر می گردد سر وقت دوست. پشت درخت خبرهایی است.وارد اتاق رئیس سازمان بهشت زهرا شدیم، انگار وسط جلسه کابینه دولت رفته بودیم. دورتا دور مدیران نشسته بودند. سه تا صندلی خالی پیش بینی شده بود . یکی برای شهاب حسینی و دوتا هم برای همکارانم. مثل راننده آژانس ها آن گوشه ها پشت سر همه جایی برای خودم پیدا کردم. شهاب اشاره کرد که کنارش بشینم. اما با نگاهم فهماندم بابا ما شوفریم و شما سوپراستار.رئیس سازمان بهشت زهرا از خدمات شهاب حسینی بخصوص برای بازی در فیلم محیا تقدیر کرد و شهاب هم به طنز گفت که بالاخره یک جایی پارتی پیدا کردیم. فاضل رئیس سازمان گفت اتفاقا من گاهی مسئولانی که به خاطر اقوامشان به بهشت زهرا می آیند را با خودم می برم غسالخانه تا ببینند آخر سر همه راهشان به اینجا
می‌افتد و پارتی بازی هم فایده ا ی ندارد. خواستند تا شهاب خاطره ای بگوید اینکه موقع ساخت فیلم محیا از جنازه نمی ترسیده . شهاب تعریف کرد که کلاس اول راهنمایی وقتی معلم هنرشان فوت می کند از طرف مدرسه همه بچه ها را می آورند و راست می برند غسالخانه . برای همین از نوجوانی شستشوی جنازه را دیده و ترسش هم ریخته است. ته ماجرا از شهاب حسینی رسما با لوح تقدیر و سکه تجلیل شد و به خبرنگاران تهران امروز هم پاکتی دادندکه در این بین توجه رئیس سازمان به راننده « یعنی بنده» جالب بود. دستور دادند یکی از پاکتها را هم به ما بدهند. تو برنامه ما نبود اما خواست که اول سری به قطعه هنرمندان بزنه. نه اینکه بگم فرمالیته اما فکر می کردم از دور فاتحه ای بخونه و تموم. اما بیش از یک ساعت فاتحه خونی اش سر قبر هنرمندها طول کشید. تمام قبرهای قطعه هنرمندان و یک به یک از پیش چشم گذروند و هر جا که خواست نشست و فاتحه ای خوند. سرخاک بابک بیات ، پوپک گلدره، رضا ژیان، محمد تجویدی، فریدون مشیری،پیمان ابدی،فردین،فروهر،جمشیداسماعیل خانی،احمدقدکچیان و... میان فاتحه خونیش جوانها با شک و تردید نزدیک می شدند« این شهاب حسینی»
اهوم
بدون لحظه ای درنگ با جوانها یی که به سراغشان آمده بود گرم می گرفت و به دعوت شان جواب مثبت می داد و خودش دست در گردنشان می انداخت و جوانها با دوربینهای موبایلشان. چیلیک.فاتحه خوانی شهاب مصادف شد با مراسم خاکسپاری هنرمندی گمنام اهل موسیقی. با اینکه تحمل این فضا سخت بود اما شهاب
می خواست تا ته خط بره و به همه هنرمندها سر بزنه. توی دوتا قبر خیلی مکث کرد. نشست فاتحه خوند و دستش رو مدام روی سنگ می کشید مثل نوازش کردن.« یک سال باهم پخش زنده داشتیم» بعد ازفردرو دومین کس، سنگ مزار خسرو شکیبایی بود که شهاب نوازشش کرد و طولانی با اون نجوا کرد.موقع بیرون آمدن جلوی تابلو قطعه هنرمندان ایستاد و دستی به عکس ناصر عبدالهی کشید.



تاریخ : سه‌شنبه 26 آبان 1388 | 22:58 | نویسنده : * |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.